تبليغاتX
یمبو صحنه!!!

یمبو صحنه!!!

خاطرات زندگي مشترک ليلي و لارتن...!!!

روزگار قريب!!!

-ليلي! ليلي! چت شد يهو؟

 

ليلي چشمانش را باز كرد و با صورت نگران لارتن مواجه شد و همينطور صدايي كه از سمت چپش ميامد:

 

-حالت خوبه ليلي مامان!؟   (بر وزن "زري مامان"، فيلم روزگار قريب)


 

ليلي در حالي كه به صورت عصبي به قفس اشاره مي كرد، گفت:«به اون بگو ديگه به من نگه مامان! هيچ وقت! ..... بريم خونه! لازمه كه در مورد بعضي چيزا توضيح بدي! »

 

لارتن:

 

 

 

ساعتي بعد، منزل!

 

-خب عزيزم! ميشنوم  ......  ( )

 

-اهم! مي خواي يه ليوان آب .....

 

-

 

-معلومه كه نمي خواي ...... خب مي دوني.... چيزه ..... اون دختر خونده‌ي منه. 8-) ولي يه مدت بود گمش كرده بودم! 8-)

 

يك ابر بالاي سر لارتن تشكيل مي شود و ليلي در اين ديتا پروژكتور پيشرفته! همه چيز را مي بيند:

 

 

 

دوربين لارتن را نشان مي دهد كه شاد و سرخوش و سوت زنان درون كوچه قدم مي زند كه ناگهان يك موجود چهارپا خودش را به او مي‌چسباند!

 

-آقا آدامس بخر! فال بدم آقا! چسب زخمم دارما!

 

-سلام كوچولو. اسمت چيه؟ مدرسه مي ري؟

 

-من مگورينم. خيلي دوس دارم سواد ياد بگيرم. 8-)

 

 

 

(ليلي : )

 

 

 

-خونه تون كجاست كوچولو!؟

 

-من هر جا شد مي خوابم. روي همين كارتن پاره ها. البته اگه شانس بيارم ممكنه هيچ سوسكي نياد سراغم موقع خواب. 8-)

 

 

 

(ليلي:   )

 

 

 

-واي واي! 8-) دختر خونده ي من مي شي!؟

 

-خيلي خوبه كه آدم پدر داشته باشه! 8-)

 

 

 

در اينجا لارتن كمي تمركز مي كند و فيلم جلو مي رود!

 

 

 

-واي! چه خونه ي بزرگ و قشنگي! دوست داري چي صدات كنم؟ پدر؟ بابا؟ لارتن؟ بابا لارتن؟ لارتن بابا؟ آقاجون؟ يا شايدم...... بابايي؟

 

ليلي در حالي كه آخرين دستمال جعبه ي دستمال كاغذي را بر مي داشت، گفت: بسه! ديگه طاقت ندارم زود باش بايد دخترمو نجات بديم ازونجا!

 

 

 

-دخترت؟

 

-آره!   يه نقشه هم دارم!

 

- نقشه؟ حالا نمي شه گريه نكني!؟

 

-نه نمي شه!   نقشه م اينه: ما مي ريم توي باغ وحش و اونو مياريم بيرون

 
 

-8-)



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 17:16  توسط لارتن  | 

ترانه ی پدری :دی

-خرپ خرپ... هن ...خرپ خرپ ... هن!

- هنوز نرسیدی؟!

لارتن که صداش از ته چاه به گوش می رسه داد می زنه: نـــــه!

- چقد لفتش می دی! شب شد! من قفس شیرا رو توی روشنی دوست دارم

صدای لارتن دوباره از زیر زمین به گوش می رسه!

- لیلی جونم نمی شد بریم یه جای دیگه؟ مثلاً پارک یا سینما 8-| فکر نمی کنی این کارمون یه جورایی... خب ...

- خب یه کلام بگو عرضه شو نداری دیگه! اصلا من نمی دونم چرا بین این همه خواستگار خوب باید بیام زن تو بشم! هر کس دیگه ای بود تا الان زیر گذر تهران شیرازو کنده بود! چه غلطی داری می کنی اون زیر؟!

- به اعصابت مسلط باش عزیزم. فقط چند تا بیل دیگه مونده! دارم هوای بازو حس می کنم!

5 دقیقه بعد اونطرف دیوار!

یه جسم نارنجی رنگ روی زمین خم شده و درحالیکه مواظبه از چشم مأمورین باغ وحش دور بمونه یک کیف دستی صورتی بزرگ، یک فلاسک چایی، یه بغچه ی کاهو ترشی! و بالاخره یه دختر که سرتا پا صورتی پوشیده رو از زیر زمین بیرون می کشه و بعد به سرعت با بیلی که توی دستشه گودال تازه حفر شده رو با خاک پر می کنه.

نیم ساعت بعد

مرد قد بلند نارنجی پوش با باری از وسایل بین قفس حیوانات حرکت می کنه و سعی داره قدم هاشو طوری تنظیم کنه که توده ی پشمکی که کنارش راه میاد به خاطر ندیدن مسیر ازش عقب نمونه.

لیلی سرشو از توی پشمکا بیرون میاره و آستینشو روی لب هاش می کشه. لارتن با قیافه ی حسرت بار به باقی مونده ی پشمک هایی که راهی سطل آشغال شده نگاه می کنه و به لیلی لبخند می زنه.

- خب! سیر شدم! بریم قفس زرافه ها!
- این همه حیوون اینجاست. چرا زرافه؟ 8-|
- گفتم که می خوام ببینم قد تو بلند تره یا اونا
- خب شاید من نخوام برم تو قفس زرافه یه بارم که شده به من حق انتخاب بده
- راست می گی عزیزم. حق با توئه. پس انتخاب کن: قفس شیرا، قفس تمساحا، قفس زرافه ها
-

.....

چند دقیقه بعد همه ی باغ وحش دور قفس زرافه ها جمع شدن و برای پسر شجاعی که توی قفس رفته تا با زرافه ها مسابقه ی دو بذاره هورا می کشن!

- آااای مامان! ولم کنید! من می خوام بیام بیرون! لیس نزن منو! چرا این زبونشون آبیه؟! کمـــــــک!

- انقد تکون نخور عزیزم! مگه نمی بینی دارم ازت عکس می گیرم؟!


....

هوا رو به تاریکیه. لارتن که یکساعت قبل با مداخله ی مأمورین باغ وحش از دست زرافه ها نجات پیدا کرده خمیازه ای می کشه و می گه: بریم خونه عزیزم؟
اما لیلی به خاطر اطلاع از این موضوع که قد لارتن حدود 30 سانت از قد زرافه ها کوتاه تره، یک ساعته باهاش قهره و در نتیجه جوابشو نمی ده!

در همین موقع صدایی از بین قفس ها به گوش می رسه: بابا بابا!

لیلی و لارتن به راهشون ادامه می دن اما صدا باز هم بلند تر می شه.
 
- بابــا ... بابایی!!

لیلی به اطراف نگاه می کنه و چون مردی بین بازدید کننده ها نمی بینه مشکوکانه به لارتن و دونه های درشت عرق روی پیشونیش خیره می شه!
- بابــــــــــــــــــا!

- این صدای کیه؟! با تو کار داره؟
- نه عزیزم با من برای چی؟ انگار یه بچه باباشو گم کرده. عمو جون برو اطلاعات باغ وحش بگو اسمتو توی بلندگو بگن!
- پس تو چرا عرق کردی؟
- آخه صدای بچه هه آشنا بود یاد یه خاطره ای افتادم.
- چه خاطره ای؟!
 
- بابــــا .... بابایی .... بابا لارتن!!

دهن لارتن که برای گفتن خاطره باز شده بوده همینجوری باز می مونه و لیلی که صورتش به رنگ بنفش در اومده با حالت اسلوموشن به سمت صدا بر می گرده. اما اونجا چیزی نیست به جز چند تا قفس!

در همین موقع صدای عرعری از سمت یکی از قفس ها بلند می شه:

- بابا لارتن چطور تونستی منو ترک کنی؟ بابایی! چرا بهم اهمیت نمی دی بابا! من اینجام! عرررررر عررررررررررررر
 
لیلی به قفس نزدیک می شه و در حالیکه سعی می کنه چشمش به اسبی! که اون تو عر می زنه نیفته با تردید به نوشته های روی تابلوی کنار قفس خیره می شه:

رسته : علف خواران
نام : مگورین
گونه : سم دارن!
شهرت: سانتور جنگل ممنوعه
توضیحات: ...

قبل از اینکه بتونه ما بقی توضیحاتو بخونه یه نگاه به لارتن می ندازه، یه نگاه به اون جونور که به شکلی پروانه ای بهش خیره شده و بعد نوشته های تابلو جلوی چشماش تار می شه!

........

ادامه دارد ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 18:14  توسط لیلی  | 

باغ وحش!

يك روز معمولي بود. خيلي معمولي. به طرز آزاردهنده اي معمولي! چه بسا مهمولي!
ليلي در خانه نشسته بود و از بيكاري دفتر خاطراتش را ورق مي زد:

«.... چرا بهم مسيج نمي زنه؟ نكنه ديگه دوسم نداره؟  ....»

شرق شرق شرق شرق.... (افكت ورق زدن دفتر!)

فلش بك به داخل خاطره ي ليلي!

صف طولاني بليت فروشي در جلوي درب ورودي باغ وحش.

-هممم! ليلي! خب چرا اخم كردي؟ اومديم باغ وحش ديگه!
-به نظرت بلاخره نوبت ما ميشه؟ يه روزم اومديم بيرون ببين كجا آوردي منو!
-خب من چيكار كنم؟
-بريم برام بستني بخر!
و رو به خانمي كه جلوي آن ها ايستاده بود، گفت: «خانوم بعد از شما نوبت ماست.»
خانومه:«چشم»

ليلي و لارتن مسير بين بليت فروشي و بستني فروشي را ترش رويي پيمودند و بستني فروشي را شلوغ تر از بليت فروشي يافتند!

لارتن: «آقا دو تا بستني نسكافه!»
آقا بستني فروشه: «شما چي مي خواستي پسر؟ ...... 500 تومن ميشه........»
لارتن: «آقا! دو بستني.....»
آقا بستني فروشه: «يخي تموم شده! ............ تو چي مي خواي دختر خانوم!؟ ............ شما چقدي دادي؟.......»
لارتن: «آقا دو تا بسني بده! ..... آقا! ..... آقا!  ........»

ليلي در حالي كه چپ چپ به لارتن نگاه مي كرد، گفت: «برو كنار ببينم! يه بستني هم نمي توني بخري! »
-خب من چيكار كنم منو با دو متر قد نمي بينه!
-آقا دو تا بستني لطفاً!
آقا بستني فروشه: «بفرماييد خانوم!»



لارتن:



ساعتي بعد بلاخره مي رفت تا نوبت به آنها برسد. لارتن با خوشحالي گفت: «ديدي گفتم بلاخره نوبتمون ميشه. حالا بخند ديگه!»
ليلي:«    »

پاق! پاق! (پاق اول: صداي بسته شدن دريچه ي بادجه ي بليت فروشي! پاق دوم: صداي نصب تابلوي اتمام ساعت كار!)

ليلي:
لارتن:


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 21:30  توسط لارتن  |