-خرپ خرپ... هن ...خرپ خرپ ... هن!
- هنوز نرسیدی؟!
لارتن که صداش از ته چاه به گوش می رسه داد می زنه:
نـــــه!- چقد لفتش می دی! شب شد! من قفس شیرا رو توی روشنی دوست دارم

صدای لارتن دوباره از زیر زمین به گوش می رسه!
- لیلی جونم نمی شد بریم یه جای دیگه؟ مثلاً پارک یا سینما 8-| فکر نمی کنی این کارمون یه جورایی... خب ...
- خب یه کلام بگو عرضه شو نداری دیگه! اصلا من نمی دونم چرا بین این همه خواستگار خوب باید بیام زن تو بشم!

هر کس دیگه ای بود تا الان زیر گذر تهران شیرازو کنده بود! چه غلطی داری می کنی اون زیر؟!
-

به اعصابت مسلط باش عزیزم. فقط چند تا بیل دیگه مونده! دارم هوای بازو حس می کنم!
5 دقیقه بعد اونطرف دیوار!یه جسم نارنجی رنگ روی زمین خم شده و درحالیکه مواظبه از چشم مأمورین باغ وحش دور بمونه یک کیف دستی صورتی بزرگ، یک فلاسک چایی، یه بغچه ی کاهو ترشی! و بالاخره یه دختر که سرتا پا صورتی پوشیده رو از زیر زمین بیرون می کشه و بعد به سرعت با بیلی که توی دستشه گودال تازه حفر شده رو با خاک پر می کنه.
نیم ساعت بعدمرد قد بلند نارنجی پوش با باری از وسایل بین قفس حیوانات حرکت می کنه و سعی داره قدم هاشو طوری تنظیم کنه که توده ی پشمکی که کنارش راه میاد به خاطر ندیدن مسیر ازش عقب نمونه.
لیلی سرشو از توی پشمکا بیرون میاره و آستینشو روی لب هاش می کشه. لارتن با قیافه ی حسرت بار به باقی مونده ی پشمک هایی که راهی سطل آشغال شده نگاه می کنه و به لیلی لبخند می زنه.
- خب! سیر شدم! بریم قفس زرافه ها!
- این همه حیوون اینجاست. چرا زرافه؟ 8-|
- گفتم که می خوام ببینم قد تو بلند تره یا اونا
- خب شاید من نخوام برم تو قفس زرافه

یه بارم که شده به من حق انتخاب بده

-

راست می گی عزیزم. حق با توئه. پس انتخاب کن: قفس شیرا، قفس تمساحا، قفس زرافه ها

-

.....
چند دقیقه بعد همه ی باغ وحش دور قفس زرافه ها جمع شدن و برای پسر شجاعی که توی قفس رفته تا با زرافه ها مسابقه ی دو بذاره هورا می کشن!
- آااای مامان! ولم کنید! من می خوام بیام بیرون! لیس نزن منو!

چرا این زبونشون آبیه؟! کمـــــــک!

- انقد تکون نخور عزیزم! مگه نمی بینی دارم ازت عکس می گیرم؟!
....
هوا رو به تاریکیه. لارتن که یکساعت قبل با مداخله ی مأمورین باغ وحش از دست زرافه ها نجات پیدا کرده خمیازه ای می کشه و می گه: بریم خونه عزیزم؟
اما لیلی به خاطر اطلاع از این موضوع که قد لارتن حدود 30 سانت از قد زرافه ها کوتاه تره، یک ساعته باهاش قهره و در نتیجه جوابشو نمی ده!
در همین موقع صدایی از بین قفس ها به گوش می رسه:
بابا بابا!لیلی و لارتن به راهشون ادامه می دن اما صدا باز هم بلند تر می شه.
- بابــا ... بابایی!!لیلی به اطراف نگاه می کنه و چون مردی بین بازدید کننده ها نمی بینه مشکوکانه به لارتن و دونه های درشت عرق روی پیشونیش خیره می شه!
- بابــــــــــــــــــا!- این صدای کیه؟! با تو کار داره؟

- نه عزیزم با من برای چی؟ انگار یه بچه باباشو گم کرده.
عمو جون برو اطلاعات باغ وحش بگو اسمتو توی بلندگو بگن!- پس تو چرا عرق کردی؟
- آخه صدای بچه هه آشنا بود یاد یه خاطره ای افتادم.
- چه خاطره ای؟!
- بابــــا .... بابایی .... بابا لارتن!!دهن لارتن که برای گفتن خاطره باز شده بوده همینجوری باز می مونه و لیلی که صورتش به رنگ بنفش در اومده با حالت اسلوموشن به سمت صدا بر می گرده. اما اونجا چیزی نیست به جز چند تا قفس!
در همین موقع صدای عرعری از سمت یکی از قفس ها بلند می شه:
- بابا لارتن چطور تونستی منو ترک کنی؟
بابایی! چرا بهم اهمیت نمی دی بابا!
من اینجام! عرررررر عررررررررررررر
لیلی به قفس نزدیک می شه و در حالیکه سعی می کنه چشمش به اسبی! که اون تو عر می زنه نیفته با تردید به نوشته های روی تابلوی کنار قفس خیره می شه:
رسته : علف خواران
نام : مگورین
گونه : سم دارن!
شهرت: سانتور جنگل ممنوعه
توضیحات: ...
قبل از اینکه بتونه ما بقی توضیحاتو بخونه یه نگاه به لارتن می ندازه، یه نگاه به اون جونور که به شکلی پروانه ای بهش خیره شده و بعد نوشته های تابلو جلوی چشماش تار می شه!
........
ادامه دارد ....