-ليلي! ليلي! چت شد يهو؟ 
ليلي
چشمانش را باز كرد و با صورت نگران لارتن مواجه شد و همينطور صدايي كه از سمت چپش
ميامد:
-حالت خوبه
ليلي مامان!؟
(بر وزن "زري مامان"، فيلم روزگار قريب
)
ليلي در
حالي كه به صورت عصبي به قفس اشاره مي كرد، گفت:«به اون بگو ديگه به من نگه مامان!
هيچ وقت!
.....
بريم خونه! لازمه كه در مورد بعضي چيزا توضيح بدي!
»
لارتن: 
ساعتي بعد، منزل!
-خب عزيزم! ميشنوم
......
(
)
-اهم!
مي خواي يه ليوان آب .....
-
-معلومه
كه نمي خواي
...... خب مي دوني.... چيزه ..... اون دختر خوندهي منه. 8-) ولي يه مدت بود گمش كرده
بودم! 8-)
يك ابر بالاي سر لارتن تشكيل مي شود و ليلي در اين ديتا پروژكتور پيشرفته! همه
چيز را مي بيند:
دوربين لارتن را نشان مي دهد كه شاد و سرخوش و سوت زنان درون كوچه قدم مي زند
كه ناگهان يك موجود چهارپا خودش را به او ميچسباند!
-آقا آدامس بخر! فال بدم آقا! چسب زخمم دارما!
-
سلام كوچولو. اسمت چيه؟
مدرسه مي ري؟
-من مگورينم. خيلي دوس دارم سواد ياد بگيرم. 8-)
(ليلي :
)
-خونه تون كجاست كوچولو!؟ 
-من هر
جا شد مي خوابم. روي همين كارتن پاره ها. البته اگه شانس بيارم ممكنه هيچ سوسكي
نياد سراغم موقع خواب. 8-)
(ليلي: 

)
-واي واي! 8-)
دختر خونده ي من مي شي!؟

-خيلي
خوبه كه آدم پدر داشته باشه! 8-)

در اينجا لارتن كمي تمركز مي كند و فيلم جلو مي رود!
-واي! چه خونه ي بزرگ و قشنگي! دوست داري چي صدات كنم؟ پدر؟ بابا؟ لارتن؟ بابا
لارتن؟ لارتن بابا؟ آقاجون؟ يا شايدم...... بابايي؟
ليلي در
حالي كه آخرين دستمال جعبه ي دستمال كاغذي را بر مي داشت، گفت: بسه! ديگه طاقت
ندارم
زود باش بايد دخترمو نجات بديم ازونجا!
-دخترت؟
-آره!
يه نقشه هم دارم! 
- نقشه؟ حالا نمي شه گريه نكني!؟
-نه نمي شه!
نقشه م اينه: ما مي ريم توي باغ وحش و اونو مياريم بيرون 
-8-)

هر کس دیگه ای بود تا الان زیر گذر تهران شیرازو کنده بود! چه غلطی داری می کنی اون زیر؟!
به اعصابت مسلط باش عزیزم. فقط چند تا بیل دیگه مونده! دارم هوای بازو حس می کنم!
یه بارم که شده به من حق انتخاب بده
راست می گی عزیزم. حق با توئه. پس انتخاب کن: قفس شیرا، قفس تمساحا، قفس زرافه ها 

چرا این زبونشون آبیه؟! کمـــــــک!


بابایی! چرا بهم اهمیت نمی دی بابا!
من اینجام! عرررررر عررررررررررررر 

....»
اومديم باغ وحش ديگه!


»
........»
»

حالا
بخند ديگه!»
»
